اين داداش بدجنس
ديروز من با اين داداشم
كرديم يك دعواي ناجور
قهريم با هم تا به العان
ديگر نگردد آشتي جور
او دفترم را پاره كرده
بيچاره آن پروانه هايش
آن دختران چشم آبي
يا دشت ها و خانه هايش
هرگز نمي بخشم من اورا
او يك گناه زشت كرده
گندم سراي مهر من را
او با گناهش كشت كرده
مادر كه همچون يك وكيل است
از او طرفداري كند باز
آخر كه اين داداش بدجنس
دائم برايش مي كند ناز...

*****************************************
اين هم يه كار جوان كه نگن شاعر در جازده........
شكوه يعني اين
زقعر حادثه اي ناشكفته در رويا
دلت، دوچشم سياه مرا كتك ميزد
به گونه اي كه بگويم هنوز حيرانم
چرا به جاي دو چشمم دلم پرك ميزد...
خوش آمدي به خيالم ،سرت سلامت باد
بشين كنار دلم؛ چاي عشق يا قهوه؟
ببخش ماهي زيبا كه تُنگ من تَنگ است...
غرض از اينهمه زحمت،همين ،بگويم كه....؟!!!
در اوج آينه بنگر .شكوه يعني اين
من و تو و دو سه تا از غروب هاي زلال
و خانه اي شكلاتي درون دشت مغان
و رود خانه ي گنگي زعشق مالامال
در آينه به تمنا نگاه كردي و بعد
چه چشم غره زدي بر غروب چشمانم
-تو را به جان عزيزت دل مرا نشكن
ببين هنوز خرابم ،هنوز ويرانم!!!
ترك ترك، تو صداي شكستن من را
به گوش حافظه نوشيدي و پسنديدي
وبعد سيلي گرمي،
-خدانگهدارت
برو بمير،تو آيينه را نفهميدي.....
*********************************
واسه سلامتی آقا...و دل کوچیک آبجیتون دعا کنید
یا حق