گنجشک ها ، آدم حسابم نمیکنند !

سرنوشت بدی ست، میدانی؟
راه رفتن کنار حسرت ها
بعد از این زندگی نخواهم کرد
درس پس می دهم به عبرت ها

یک نفر ماند، یک نفر هم رفت...
قصه بود و نبود می خواهد
رفتنش گردن تو، اما باز
بی تو ماندن وجود می خواهد

بی تو ماندم، ولی قرار نبود
آخر قصه رفتنی بشوی
بگذری از تنی که با تو تنید
با هر آواره ای تنی بشوی

مثل یک سایه مات و سرگردان
بگذاری مرا به حال خودت
من تمام و کمال مال تو و
تو تمام و کمال مال خودت

مانده ام پای جای خالی تو
دختری سربه راه و افسرده
نیستی و الهه ات تنهاست
نیستی و الهه ات مرده

داغ این عشق را گذاشته ای
به تبی تازه اعتیاد بیار
وقت خندیدنش بخند؛ ولی
گریه های مرا به یاد بیار

می روی تا نماند از این پس
پیش پای نگاه من راهی
من به اندازه ی تو خوشبختم
راستش را اگر نمی خواهی
 

+ تاريخ دوشنبه سوم خرداد ۱۳۹۵ساعت 18:42 نويسنده ا.م.م |

 

بغض من دختریست بی کس و کار

در تنوری همیشه زندانی

باز تکرار می شود در من

قصه ی تلخِ ماه پیشانی!

 

بوسه های تو بی اثر شده است

خواب زیبای خفته را برده

خواب دیدم به خوابم آمده ای

خواب دیدم الهه ات مرده!

 

آرزو پشتِ آرزو طی کن

قبل از آنکه به گورمان ببرند

قصه ها را ورق بزن مادر

دخترک های شهر منتظرند

 

شاهزاده، گدا، نه هیچ کدام!

به خدایان حسادتم دادی

آرزوهای پوچ می کردم

خر نبودم! تو عادتم دادی

 

توی صف مانده اند انسان ها

نوبتِ مردنم نمی آید

زندگی آرزوی خوبی بود

زندگی کردنم نمی آید

 

با لباسِ سفید رفتم و ...نه!

حال باید پیِ کفن باشم

دخترِ روبه روی چشمانت

باورت می شود که من باشم؟

 

من از این شاهنامه بیزارم

کاش این دیوها پری بودند

خوب در خاطرم نمانده ولی

قصه ها جور دیگری بودند...

 

خرداد 1391

+ تاريخ چهارشنبه بیستم آبان ۱۳۹۴ساعت 0:52 نويسنده ا.م.م |

 

 

 

 

جامانده میان حسرت و دلگیری

تن داده به ابتلای هر تقدیری

برگشتن هر قایق خالی یعنی

عاشق شده است مرد ماهیگیری

 

 

نمیخواهم اراجیف ببافم! بعد این همه وقت که به وبلاگم آمده ای.. که اصلن خبر نداری چه خبر شده! که الهه ی پهلوان خورشید دیروزی کجاست؟ کودک ِ سربه هوای وبلاگ باز ، که روز های پشت کنکورش شده حتا از کامپیوتر های نفتی کافی نت های شهر ادبیاتش را دنبال می کرد. که به هر نگاهی که نگاهش می کرد عاشق بود.. و عبارت کاریزمای آن روزها : نقـــــد کنید!!! :))) حالا گهگداری به آدم های ثانیه پرست ف ی س بوکی سلام میکند. خیلی از پست های دعوتی را نخوانده لایک میکند و ثانیه به ثانیه کامنت ها و لایک ها را می شمارد و فردا... روز از نو! اصلن نمیخواهم عین پیرزن های ته استکانی یاد ایام جوانی ام کنم. نه! فقط می خواهم بدانی دلم تنگ شده. الهه ی این روزها.. حواسش نیست چند ساله شده. نمی داند چه می خواهد. نمی داند کجا ایستاده. و شدیدن بی پناه است. تنهایی پر هیاهو... دلش میخواهد خودش را در کوره ی کتاب خمیر کنی!! (چه شود!) سربه نیست کند. و کنار تمام اما و اگرهایش نقطه بگذارد. ن ق ط هـ

 

 

 

 

 

برای مالنا !                                                              

 

 

اینجا کسی می گفت : او رفته

آنجا کسی می گفت : در راهم

من شاعری دیوانه ام اما

صد سال تنهایی نمی خواهم

 

گفتند: شورش را در آوردی

"شوری" که چشمانت علم کرده

" آبی که رفته بر نمی گردد" ...

ضرب المثل ها خسته ام کرده

 

همسایه هایت قصه میبافند

حتا برای جد و آبایم

من ماندم و این حرف خوردن ها

یا پشت گوش انداختن هایم

 

هیچ انتظاری از تو اینجا نیست

باید به جایش "درد" بگذاری

وقتی خریداری نخواهد داشت

این قصه های جمعه بازاری

 

وقتی هوای خانه سنگین است

از چشم های لای روزن ها

از طعنه، از بیگانگی، از شک ...

سیرم ازین بازیچه بودن ها

 

ای کاش چشمان سخن گویت

حرف تو را روراست می گفتند

شاید زن این زندگی "من" نیست

همسایه هایت راست می گفتند

 

 

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 12:8 نويسنده ا.م.م |

 

 

 

 

من مانده ام و دشت مترسک هایم

تنها ترم از آه عروسک هایم

آنقدر سکوت خانه سنگین شده است

محتاج صدای جیرجیرک هایم !

 

 

**  انسان در حال گریه کردن به دنیا می آید و وقتی به اندازه ی کافی گریه کرد از دنیا می رود - آکیرو کوروساوا

 

    بغض های شنیدنی دارم!

 

 در این هوا ، این فصل های بی بهاری ...

از زیر چترت هم شده باید بباری

تاریخ ثابت کرده حتا بی دل خوش

توی قفس هم شعر میخواند قناری

دلتنگ بودن کمترین نوع عذاب است

وقتی نگاهی را به خاطر می سپاری

وقتی "زمستان است" ، اما مخفیانه

دستان معشوق خودت را می فشاری

باید برقصی لحظه های مردنت را

باید بمیری .. خم به ابرویت نیاری!

 ***

آقا نصیحت هایتان را دوست دارم

اما خودت این حرف ها را ..

 دوست داری ؟!

 

 

 

 

+ تاريخ جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۱ساعت 10:1 نويسنده ا.م.م |

 

هی سیاه و سپید می بافی بین مردانگی موهایت

تو شلوغش نکرده ای هرچند عشق جوگندمی تر از اینهاست ... 

 

 

 

حضرت غیب گوی حافظ من

باز محتاج استخاره شده

سینه ی شعر های کاغذی ام

باز هم چار /پاره پاره شده

 

بشنو از نی ... سلام بابایی!

[چشم هایی دوباره تر شده اند .. ]

پدر ِ خنده های هر روزه !

بچه هایت بزرگ تر شده اند

 

قد کشید از تو شاعرانگی ام

به تبی تازه عادتم دادی

سبز شد شانه های جوهری ام

تا تو بار امانتم دادی!

 

شده ام دختر ِ دو راهی ها

حل شدی توی اختلافاتم

تحت تاثیر درد های تو بود

نسخه ی تازه ی افاضاتم

 

به بهای تو درد معنا شد

چه کسی می دهد بهایت را؟

زندگی تا نکرده با تو ولی

خوب تا کرده شانه هایت را

 

سر به سر میگذارمت گاهی

تا سر از شانه هات بردارم

خستگی های ماندنی داری ...

.

صبر کن چای تازه بگذارم

 

+ تاريخ جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 21:17 نويسنده ا.م.م |

 


پر می شوم از هوای هم آغوشی
وقتی که لباس صورتی می پوشی!
در سینه ی من به پر زدن می افتد
گنجشکک بی قرار بازیگوشی

*
تنگ است دلم ، بخند و دلشادم کن
خشکیده دلم ، ببار و آبادم کن
من بنده ی قند ترش و شیرین لبت
یک بوسه گرو بذار و آزادم کن!

**
گفتم خوبم ! ولی بدان دلگیرم
از بازی ِ نقش خوب بودن سیرم
هرچند صدای خنده ام پیچیده
در آینه گریه میکند تصویرم!

***
کی دست از این گلایه بر میداری؟
باران منی ؛ ولی کجا میباری؟
باید بروم بمیرم از دلتنگی
با من سر دوستی نداری ، داری؟!

****
از دیدن تصویر خودش دلگیر است
در بند سکوت مرگبارش گیر است
"ماه"ی که به تور ِ آب دریا خورده
از زحمت دست و پا زدن هم سیر است

 

 

*****  بسه ؟ :)

+ تاريخ سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 16:21 نويسنده ا.م.م |

 

 

در جهانی که سالهاست کمی

از جهان ِ نگاهت افتاده

باز هم دلخوشت کند خوب است

یک "تولد مبارک" ِ ساده!

 

ساده از یاد می برد یک عمر

پشت ساعت دوندگی کردن

افتخار کمی نبوده و نیست

بیست و یک سال زندگی کردن!

 

بعد هفتاد سال بعدش هم

زندگی را که ایده آل کنی ،

اینکه دنیا چه قدر مال تو بود

بهتر است از خودت سوال کنی

 

واحد لحظه های عمرت را

واجب و مستحب بیاندازی

زیر تیغ خدا نفس بکشی

مردنت را عقب بیاندازی

 

در ازای تمام نعمت ها

به خدایت ثواب پس بدهی

لا اقل از سوال خود برگرد

تو که باید جواب پس بدهی

 

 

به خدایی که بی اراده ی تو

باز از مادری تو را زاده

***

باز هم دلخوشت کند خوب است

یک تولد مبارک ِ ساده

 

 

* من خوشبختم.. به این دلیل :

الهه ی شعر

 

نمیدونم ارزش این همه محبت رو دارم یا نه.. امیداوارم اگه ندارم خدا این لیاقت رو به من بده.محال ممکن نیست.اما فرض محال همیشه ممکنه

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:47 نويسنده ا.م.م |

 

خوابت هم که نبرد

برایت خواب دیده اند

نو عروس ها

تا طلوع کنی

در جاذبه ای برعکس

و آفتاب از نگاهت سر بخورد

مهربانی ات را برداری ،

بپوشی ،

بیرون بزنی

و معشوقه های تازه به خانه بیاوری!

 

 

چه خبری بهتر از بودن تو؟ هرچند ...

 

                  ــ سه نقطه را پررنگ تر بخوان!! ــ

 

...

 

دارم یتیم می شوم از دست های تو

میخندی و به گریه مجالم نمیدهی

احوال پرسی ات که برای غریبه هاست

این روزها جواب مرا هم نمیدهی !

 

تصویر چشم های تو در خواب های من

عضوی میان آینه های دقم شده

این روزها شبیه تو لبخند میزنم

هر عابری که دیده مرا عاشقم شده

 

جای من و نگاه تو ای کاش بشکند

دستی که روی آینه بالا گرفته ای

نفرین به بوق ممتد و بی پاسخی که تو

در پشت بی تفاوتی اش جا گرفته ای

 

نفرین به خواهشی که تو را از خدا گرفت

این دست های بی همه چیز ِ بدون سهم

ساکت نمانده ام که تو راحت گذر کنی

از جای شانه های تو خالی ترم، بفهم!

 

دلگیرم از الهه ی تصویر آینه

آیینه ایستاده من اما شکسته ام

روزی هزار مرتبه سرمشق میکنم

من دل نبسته ام به تو .. من دل نبسته ام ...

 

 

 

** رمان ِ ذوب شده ی "ذوب شده" ! اثر عباس معروفی. اگر گیرتان آمد حتمن بخوانید!

*** ماهنامه ی خط خطی بعد از مدت ها تنها ماهنامه ی طنزی است که ته دل و دندان آدم را میگیرد. (یه دوره ای منم تو مدرسه یه گاهنامه ی طنز با این عنوان منتشر کردم! یادش بخیر) از تمام دکه های روزنامه فروشی کشور قابل خریداری است.(انشالله!) کمی گران هم است اما به قول بعضی ها می ارزد!! خودتان را بی نصیب مگذارید و مگذرید. خصوصا که کاریکلماتور های احمدرضا کاظمی و طنازی های استاد عالی پیام را هم ورق خواهید زد.در صورتی که دکه های شهر پاسخگو نبودند ، حتمن اینجا پاسخگو خواهد بود !

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰ساعت 12:13 نويسنده ا.م.م |

 

 

 

 

 

هنوز

آنقدر ها بزرگ نشده ام

که تاکسی ها

تکان دست هایم را جدی بگیرند

اما

پا در کفش هر مادربزرگی میکنم

اندازه است!

 

نگاه میگردانم

در آینه های خانه

شاید

گوشه ای

تصویری جا گذاشته باشی

 ***

بر پاشنه ی پا

هم قد تو می ایستم

خط خطی های آینه

پیرم کرده است

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۰ساعت 13:13 نويسنده ا.م.م |

وقتی

یه بچه

تنبل

تنبل

تنبل

تنبل

آب می خواهد

آن قدر منتظر می ماند

 

و می ماند

و می ماند

و می ماند

و می ماند

تا از آسمان

باران ببارد!

شل سیلور استاین

 

 

...

 

 

توبه درگاه دیگری دارد

محض بخشیدنت کمی دیر است

هی نگاهم نکن که برگردم

دل من جای دیگری گیر است

 

مانع چشم های هم هستیم

مثل نوریم و عینک دودی

دست هایم کشیده تر شده است

از جهانی که معنی اش بودی

 

از جهانی که باورش کردیم

حال بالای دارمان کرده

بعد یک عمر خاله بازی ها

زندگی خنده دارمان کرده

 

که بخندی به گور کندن هام

که بخندی به هرچه .. حتا من

به کفن های مشترک با تو

به هم اندازه کردنت با من

 

؛ که ورق خورده طالع نحسم

در تو که قصه هات صد برگ است

خنده هایت شبیه هیچ کسی ...

خنده هایت ... خدای من! مرگ است

 

مرگ بر لحظه های ِ در من ِ تو!

بر من  و نطفه های بی بابا

بر منی که تو را هوس می کرد

تا که بالا بیاورد خود را ...

 

_________________________________________

 

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۰ساعت 12:35 نويسنده ا.م.م |